دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

دینا جونم

روز عرفه

دینا جون دختر گلم  3 سال پیش تو همچین روزی یعنی روز عرفه تو بدنیا اومدی البته به ماه قمری.ساعت 16:20 دقیقه درست وقتیکه آوای خوش دعای عرفه تو همه جا طنین انداز بود و تو یه هوای بارونی خدا یکی از فرشته هاشو به ما بخشید تا همیشه شاهد قدرت و مهربونی پروردگارمون باشیم.این روز و با تمام وجودم بهت تبریک میگم.   ...
12 مهر 1393

عکسای مهد کودکی

دینا جون یه مدتی بود میخواستم ازت تو مهدتون عکس بگیرم تا برات یادگاری بمونه ولی متاسفانه شرایطش جور نبود تا اینکه چند روز پیش که اومدم دنبالت دیدم مهد خلوته و اکثر بچه ها رفتن منم از فرصت استفاده کردم و چندتا عکس البته با اجازه مدیرتون ازت گرفتم.       عکسای بعدی هم که مال چندروز پیشه که خونه آنا ژست میگرفتی و ازم میخواستی تا عکستو بندازم.....       راستی هفته پیش ناهار خونه مامان جون بودیمو تو میخواستی بری حیاط ولی چون هوا خیلی گرم بود نذاشتیم بری گفتیم بذار هوا خنک شه بعد برو توام رفتی از یخچال یه تیکه یخ برداشتی ...
23 مرداد 1393

ماه رمضان هم تمام شد......

سلام دختر قشنگم.ببخشید اینبار خیییلی دیر وبلاگتو آپ میکنم راستش ماه رمضون اصلا حال و حوصله نداشتم .یه روز در میون میبردمت مهد و بعدشم که افطارو معمولا خونه مامان جون و آنا بودیم البته 2 روزم مهمونی دادیم که خدا رو شکر دختر خوبی بودی و کلی باهام همکاری کردی.راستی تو این ماه توام کم غذا شدی و بد حوصله.همش بهونه میگرفتی و گریه میکردی که باز خدا رو شکر الان بهتری . از شیرین زبونیاتم هرچی بگم کم گفتم تو مهد بهتون زبان انگلیسی یاد میدن و تو خونه خیلی خوب کلماتشو بکار میبری و منو بابایی رو ذوق زده میکنی. حالا بریم سراغ عکسا.... این عکس مال روز اول ماه رمضونه که تو و امیرعلی  داشتین خونه مامان جون آتیش میسوزوندین   ...
9 مرداد 1393

دختر دریایی من

چند وقتی میشد دینا هوس دریا و آب بازی کرده بود  تا اینکه هفته پیش تصمیم گرفتیم بریم آستارا تا دینا هم یه دل سیر آب بازی کنه. خوشبختانه اصلا از دریا نمیترسید و از بس ذوق کرده بود حتی ناهارشم به زور دادیم خورد  چون حاضر نبود از دریا بیاد بیرون.تا اینکه بعد یکی دو ساعت بالاخره خسته شد و اومد بیرون و به زور لباس تنش کردیم.   ...
11 خرداد 1393

دینا میره مهدکودک

چندوقتی بود که دوست داشتی بری مهدکودک آخه دختر عموهات یکیش پیش دبستانیه یکیشم اول ابتدای وقتی اونا با هم از مدرسه حرف میزدن توام الکی از مهدت باهاشون صحبت میکردی.وقتی هم که میرفتیم بیرون تا میدیدی دیواری رو نقاشی کردن گیر میدادی که اونجا مهد کودکه منو ببرین اونجا.تا اینکه بالاخره با یکی از دوستام که دخترش یه سال از تو بزرگتر بود تصمیم گرفتیم یه مهد خوب پیدا کنیم و روزی یکی دو ساعت ببریمتون.به چند جا سر زدیم ولی از محیطش خوشمون نیومد ولی بالاخره بعداز کلی تحقیق یه مهدخوب پیدا کردیم و قرار شد روزی 2 ساعت ببریمتون .9 اردیبهشت اولین روز رفتنت بود من استرس داشتمو تو خوشحال بودی نشستم تو سالن و تو با خانم مربیت رفتی پیش بچه ها هنوز یکم خجالت می...
23 ارديبهشت 1393

روز مادر مبارک

  اول از همه روز مادر و به همه دوستای وبلاگیم تبریک میگم و امیدوارم عزیزایی هم که هنوز طعم شیرین مادر شدن رو نچشیدن بچشن. امسال روز مادر با شیرین زبونیای دینا رنگ و بوی دیگه ای داشت. و با سالهای پیش برامون فرق داشت.شام مهمون داشتیم و حسابی به دینا و دختر عموهاش خوش گذشت. بابایی یه کیک کوچولو خریده بود و دینا فکر میکرد تولدشه جالبه که فرداش بهم میگفت : مامانی واسه تولدم چی خریدی؟ ...
2 ارديبهشت 1393

نوروز 93

دینا جونم دختر گلم امسال سومین عیدی بود که تو در کنار ما بودی . امروز اومدم سال جدیدو هم به تو هم به دوستای گلت و مامان و باباهاشون تبریک بگم. امسال بیشتر از پارسال ذوق اومدن عیدو داشتی وقتی داشتم هفت سین میچیدم برخلاف تصورم خیلی باهام همکاری کردی و اصلا به وسایلای رو میز دست نمیزدی. تا بهت گفتم دیگه داره عید میشه داشتی از خوشحالی رو ابرا پرواز میکردی. تا مهمون میومد خونمون ذوق میکردی و اول میرفتی قایم میشدی بعد میومدی پیش مهمونا. خلاصه که امسال با وجود تو بهارمون خیییلی زیباتره. حالا بریم سراغ عکسا.... اول از همه تخم مرغا و آجیل چهارشنبه سوری که آماده کردیم واسه بچه ها اینم آجیل تو  و...
11 فروردين 1393

وقتی دینا ساعت 12 شب هوس کیک میکنه....

دخترم این روزا باباشو زیاد نمیبینه.آخه بابایی سرش خیلی شلوغه و هر روز بیشتر از یکی دو ساعت همدیگرو نمیبینن.برا همینم حسابی بهونه گیر شده و نق نقو. دیشب ساعت 12 بابایی اومد دنبالمون خونه مامان جون.دینا همش میخواست بغل بابایی بشینه ولی چون داشت رانندگی میکرد نمیتونست بغلش کنه.بهش گفت دخترم چی میخوای واست بخرم دینام گفت شیرینی..... با هم رفتن قنادی تا شیرینی بخرن دیدم با یه کیک برگشتن.دینا اینقدر ذوق کرده بود که نمیتونست یه جا بشینه تا برسیم خونه.وقتی هم رسیدیم خونه همش گیر داده بود که پیرهن تنش کنم خلاصه که ساعت 12 نصف شب لباس و کفششو پوشیدو واسه خودش کلی حال کرد. دینا به روایت تصویر..... ...
17 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد